رفتن به بالا
  • دوشنبه - 13 ژوئن 2022 - 14:43
  • کد خبر : ۲۰۱۵
  • چاپ خبر : فریدون بهرامی، همشهری ما
مرگ روزنامه نگار روزنامه همشهری در پی فشارهای اقتصادی

فریدون بهرامی، همشهری ما

فریدون بهرامی، همشهری ما آدمیزاد وقتی انسان است و انسانیت می‌کند، وقتی نجیبانه رفتار می‌کند، وقتی سرش به کار خودش است، وقتی گره‌گشایی می‌کند و … برای الباقی روزمره می‌شود. به حضور چنین انسان‌هایی عادت می‌کنیم و از یاد می‌بریم که گاهی باید ایشان را برای خودشان بخواهیم. بله وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم و منتی […]

فریدون بهرامی، همشهری ما

آدمیزاد وقتی انسان است و انسانیت می‌کند، وقتی نجیبانه رفتار می‌کند، وقتی سرش به کار خودش است، وقتی گره‌گشایی می‌کند و … برای الباقی روزمره می‌شود. به حضور چنین انسان‌هایی عادت می‌کنیم و از یاد می‌بریم که گاهی باید ایشان را برای خودشان بخواهیم.

بله وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم و منتی نیست؛ اما وقتی آقا فریدون کارش را انجام می‌دهد، مثل من و ما غر نمی‌زند، خوش‌خلق است، لبخند به لب دارد، صادق است، نجیب و بی‌ادعاست. فرقی نمی‌کند چه کسی هستی، فریدون بهرامی پیگیر کارَت هست، آنقدر که به نتیجه برسد.

باید سنگ زیرین آسیاب باشی تا بدانی چطور و چگونه امور دفتر روزنامه‌‌ای بزرگ، مانند همشهری را مدیریت کنی. کسی که کارگردانی می‌کند اما نامی از او در هیچ جایی از رسانه به چشم نمی‌آید. برای ما به مثابه مدیر آماد و پشتیبانی بود و بچه‌ها را در خط مقدم یاری می‌داد. با نظم و دقتی مثال زدنی در دفتر کار حاضر می‌شد و در بیشتر ساعات روزنامه در خدمت تحریریه و روزنامه بود.

آقا فریدون، چطور می‌توانستی با همه تلخی‌های زندگی، حتی آنجا که طعم گیلاس هم دیگر برای آدمی تلخ و بی‌مزه می‌شود، باز لبخند بزنی و احوالمان را بپرسی؟ چطور می‌شود اینقدر محکم بود؟ چطور می‌شود هرگز وا نداد؟

فریدون بهرامی یک مرد خودساخته بود. او مادر و برادر خود را در زلزله رودبار از دست داد، اما رو در روی فلک ایستاد و قد کشید. از شهری که عزیزانش را از او گرفت عزیمت کرد و به تهران آمد. سال‌ها در تحریریه روزنامه همشهری مردانه کار کرد و همیشه و همیشه با ادب و با اخلاق ماند.

امان از راه بی‌عابر! امان ناتمام تو، امان از ناتمام ما. یکباره و بی‌درنگ رفتن درد دارد، والدین و فرزندان را می‌کشد، اطرافیان را می‌سوزاند. اما آقا فریدون، اگر یکباره رفتن و رنج مرگ ندیدن سعادت است، خوشا به سعادتت. کاش من هم مثل تو بمیرم.

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

مولانا

اخبار مرتبط